اصول و پایه های شناخت    ( از کتاب شناخت)

تا اینجا درباره خود شناخت و مسائل جنبی آن بحث شد از این به بعد در موارد شناخت بحث خواهد شد قبل از طرح اصول... بحث شناخت باید دانست که تا اینجا درباره کسب علم و دانش دانشگاهی و حوزوی بطور کلی مطالبی عنوان شد اما ازاین به بعد درباره شناخت در مواردی که بعداً خواهد آمد بحث خواهد شد در این اینجا می گوئیم عالم و دانشمند و... چگونه باید در پی شناخت باشد و سود و یا زیان شناخت و عدم آن چیست. در آن جا بیشتر درباره رفتن در پی کسب علم و دانش بحث شد و اینکه عوامل و موانع شناخت چیست. و همان طور که در گذشته اشاره شد بیشتر روی نتایج شناخت و مضرات عدم شناخت بحث میگردد تا زمینه گرایش به شناخت آماده شده و ازهر راه دیگری که امکان دارد در پی کسب شناخت و به عبارت دیگر در پی کسب علم ودانشی باشیم که اگر بحال جامعه سودمند نیست لا اقل مضر نباشد. ما از شناخت خدا، خود شناسی، امام شناسی، اسلام شناسی، جامعه شناسی، تاریخی شناسی و... شروع میکنیم و آنچه فعلاً بنظرمان می آید مطرح میکنیم اگر عمرمان کفایت داد در وقت نوشتن این کتاب به تکمل آن بپردازیم و اگر کفایت نداد کسانی بتکمیل آن به پردازند و نواقص آن را گرفته و در نشر آن اقدام کنند و نگذارند زحمت ما بی حاصل بماند.

خدا شناسی در نگاه آثار آن

در باره خداشناسی اگر بخواهند کتاب بنویسند حد اقل باید ده جلد کتاب بنویسند و نیز ما در صدد دلایل خداشناسی به آن حد نیستیم و فقط چند موردی را مورد بررسی قرار میدهیم و قبل از آن باید دانست که کسی و موجودی نیست که اصلاً خدای خود را نشناسد و نداند که خدائی هست؛ بت پرست ها هم در واقع منکر خدا به آن معنا نبودند و اکثراً بتهای خود راخدای کوچکی میدانستند که پیش خدا واسطه باشند اگر هم کسانی خدا را نمی شناختند که خدائی با این اوصاف وجود دارد بدان جهت بوده که کسی مانند امام معصوم(ع) نبوده که برای آنها بگویند ما که امروز خدا را با این اوصاف می شناسیم پدرانمان از علما و علما از احادیث و تاریخ اطلاعات خداشناسی را به ما رساندند و گرنه ما هم مثل آنها بودیم اگر ده طفل از ما را در جائی بزرگ کنند و تا بیست ساله شوند درباره خداشناسی از هیچ جا چیزی بگوش آنها نرسد چیزی بیشتر از انسانهای نخستین درباره خداشناسی نخواهند دانست اما به هر صورت چه آنهائی که اطلاعات خداشناسی را درک نکرده و در چهارچوب مکتب کمونیسی گرفتار و اغفال شده اند باز آن فکر خدا و گرایش بیک موجود مافوق بشر همانند شمعی در وجود آنها روشن است و همیشه فطرت آنها در پی گمشده ای است که نمیداند چیست و کجا است لذا برای اینکه این خواسته درونی جواب دهد به پرستش بت دست میزند چشم او به این بت است اما در واقع دلش جای دیگر و در پی گمشده ای است که هنز او را نیافته انسان که اشرف مخلوقا است بطور اولا خدائی در وجود خود حس میکند حتی حیوانات خود را شناخته و او را تسبیح میکنند (ما من شیء الا یسبح الله آیه44سوره اسراء : یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارضآیه 41سوره نور) به هر صورت بحث در این باره از شناخت خدا نیست بلکه بحث ما درباره شناخت خدا این است که ما خود را آنطور بشناسیم که خود اوست و هیچ رنگی از جهان بینی درآن وجود نداشته باشد و خدا را چنان بشناسیم که در آنچه خدا امر کرده کوشا و در آنچه نهی فرمود دوری کنیم و واقعاً خدا را بشناسیم. البته در بحث بسیار فشرده و تلگکرافی.

1) چرا کمونیستها خدا را منکر میشوند؟: قبل از هر چیز باید دانست آن کسانی که در مکتب کمونیست منکر خدا شدند و دیگران را بدام کشیده و اغفال کردند سران مکتب کمونیست بودند وقتی عصر ماشین شروع شد و انسان تجاوزگر توانست خود را بجائی برساند و برای خود کشور و گروهی تشکیل دهد انکار خود جنبه سیاسی پیدا کرد اینها دیدند اگر بخواهند خدا را قبول کنند رد قرآن برای آنها محال است و هنگامی که قران را قبول میکردند قهراً باید به رسالت و امامت گردن نهند و اسلام را قبول کنند با قبول اسلام دیگر جائی برای خود سری و بی بند و باری باقی نخواهد اگر همه یک و یا دو نفر بوده اند با آگاهی به این موضوع خدا را انکار کرده و از یک طرف اشکالاتی در شناخت خدا وارد کرده اند و از طرف دیگر دلائلی آورده اند که خدائی نیست و همه موجودات پدیده ای از طبیعت است و امروز کسانی همان دلائل را مدرک انکار خدا میدانند. یک وقت بچه ای کلاس میبرند هرچه میگوبند بگو (الف) نمیگوید. حتی با تهدید هرکاری میکنند فایده ندارد آخر علت را از او میپرسند. میگوید اگر بگویم (الف) بعد باید بگویم (ب) و... و ناچار تا (ی) ر باید بگویم چه بهتر که (الف) را نگویم اصلاً اگر کسی باور کند که اینها که بسیاری از آنها در علم فیزیک و شیمی استادند خدا را نمی شناسند نادان است: چون همان طور که در گذشته اشاره شد اینجا که با علم فیزیک و... سر و کار دارند بهتر میدانند که در عالم، عجایب بکار رفته در نظام خلقت و موجودات کار یک قادر توانان است نه یک طبیعت بی شعور، نظامی را که شاهد میکنند درک میکنند که وجود عالم تصادفی نیست اما به جهت آنکه میخواند در بن بستی که گفته شد بنظر خودشان گیر نکنند خدا را انکار می کنند.

اول: جواب کمونیست ها

 میگویند چیزی که دیده نمیشود نیست و نظام خلقت تصادفی است و چیزی به عنوان خدا و خالق وجود ندارد و تمام موجودات پدیده ای از طبیعت و طبیعت خود به خود هرچیز را بوجود آورده و می آورد خلاصه جواب این اشکالات و یا رد این تفکرات از این قرار است.

1)اگر هرچه دیده نمیشود وجود ندارد درست باشد باید گفت: خود آقای کمونیست، عقل، فکر، شعور، عاطفه، آرزو و یا وقتی جائی از بدن بریده درد ندارد چون عقل و... تا کنون دیده نشده قوه جاذبه و... دیده نشده و حال آنکه وجود دارند و بی وجود آنها حتی در کمترین مدت زندگی و حیات محال است.

2) چگونه تصادف میتواند آن گونه نظمی که ریاضی دانها را مبهوت کرده سبب آن باشد اگر تصادف درست باشد این مثال هم باید درست انجام گیرد فرض روی ده تکیه کاغذ از یک تا ده را نوشته وآن را در کیسه کنیم و تصمیم بگیریم که با دست کردن درکیسه اول یک و بعد دو و همینطور بردیف تا شماره ده بترتیب بیرون آید!!؟ آیا اگر دههزار بار این کار را تکرار کنیم چنین چیزی امکان دارد؟ در واقع اینها که این چیزها را هم می دانند و باز خدا را انکار میکنند دلیل محکم دیگری است که اینها دانسته وخدا را انکار می میکنند اگر ما باور کنیم که اینها دانسته خدا را انکار میکنند بسیاری از مسائل حل است و شاید کم ترکسی به آنها گرایش کند.

3)میگویند طبیعت پدیدآورنده موجودات است در اینجا باید آنها را سؤال پیچ کرد آیا طبیعت شعور دارد؟ اگر جواب مثبت باشد میگودیم همان طبیعت شعوردار خداست که مخلوق را خلق نموده. اگر جواب منفی باشد از آنها می پرسیم چگونه طبیعت بی شعود انسان با شعوری بوجود می آورد که دانشمندان با آن همه تحقیق در وضع پیچیده خلقت این انسان اقرار به اجز نموده و در کتاب خود می نویسند انسان ناشناخته؟ آیا یک فرد بی سواد می تواند مثل خود را باسواد گرداند؟ چیزی که خود مرده است بچزی جان دهد و... اگر از آنها بپرسیم طبیعت یکی است یا دو تا؟ دیده میشود یا نه، درکجا است؟ خود خود را آفریده یا چیز دیگر؟ قدیم است یا حادث؟ مانند انسان اراده دارد یا نه؟ و... در جواب این سؤال ها می مانند اصلاً خودشان هم نمیدانند به بچه چیز طبیعت می گویند و نمیدانند چیست و نمیتوانند بگویند طبیعت این است و نمیتوانند بگویند طبیعت خود علت وجود خود است یا چیز دیگری. و خلاصه اینجا میتوانیم همان اشکالی که آنها میکنند و میگویند اگر خدائی بود دیده می شد ما هم بگوئیم اگر طبیعتی بود دیده می شد حال که دیده نمیشود پس نیست و باز این موضوع روشن می کند که کسانی عمداً خدا را انکار کردند و بافته هائی ساختند تا افراد را با آنها اغفال کنند که خدایی نیست آخرتی نیست و هرچه هست همین چند روز دنیا است هرچه توان دارید برای دست یابی به آن بکار بگیرد و همین جهان که هرچه هست همین چهاروز است باعث میشود انسان برای رسیدن به آرزوهای خود به هر جنایتی دست بزند.