رهبر مردم را بشناسد و مردم رهبر را        ( از کتاب شناخت)

 قبل از مطرح کردن جزئیات بحث باید دانست که منظور از شناخت شناخت واقعی است به طوری که تمام فعل و انفعالات وجود خارجی پیدا نکند مگر آنکه طبق همان شناخت واقعی باشد شناخت های غیر واقعی نوعاً عمل واقعی طبق آنها انجام نمیگیرد من باب مثال اگر شناخت ما نسبت به اسلام شناخت واقعی نباشد یعنی یک اسلام غیر واقعی و دست کاری و رنگ آمیزی شده در ذهن و جهان بینی ما باشد اثرات این ذهنیات و جهان بینی ما غیر واقعی خواهد بود مانند اعمال غیر واقعی بنی امیه ها و بنی عباسها که بنام اسلام هر جنایتی را مرتکب و آن را به حساب اسلام گذاشتند!؟ مسلم جهان بینی غیر واقعی نمیتواند اثراتی واقعی داشته باشد بنی امیه ها هر چند هم بخواهند طبق اسلام واقعی عمل کنند امکان ندارد چون زیر بنای عمل که آن ذهنیات و جهان بینی باشد نمیتواند عمل طبق واقعیات صورت گیرد بنابراین منظور از شناخت این است که رهبر مردم و مردم رهبر را آن طور بشناسند که تمام فعل و انفعالات بدون کم و زیاد طبق همان شناخت واقعی وجود خارجی پیدا کند والا...!؟

 شناخت مردم در نگاه زمامدار و رهبر

 همان طور که گفته شد منظور از شناخت توده مردم شناخت واقعی است شناخت توده مردم به این نیست که بداند معتقدات، فرهنگ، رسومات، فکر، و تعداد مردم چقدر و چگونه است یا اینکه از نظر علم جامعه شناسی و روانشناسی، اخلاقیات و... مردم را بشناسد، بلکه شناخت توده مردم در رابطه با این است که رابطه یک رهبر، دید یک رهبر و... نسبت به مردم چگونه باید باشد آیا رهبری یک حق است یا یک رسالت و خدمت  او آیا برای مردم است یا مردم برای او؟ آیا باید برای مردم باشد یا بر مردم؟ و آیا واقعاً مانند یک پیمان کار است یا صاحب کار؟ همان طور که در گذشته گفته شد اینکه ما مواد غذائی را میدانیم چگونه بدست آمده و چگونه پخته میشود و مزه و طعم آن چیست این شناخت واقعی مواد غذائی نیست بلکه شناخت واقعی مواد غذائی این است که از نظر علم شیمی و فیزیک آن مواد غذائی را بشناسیم ترکیبات شیمیائی و... آن را بدانیم. هنگامی که شناخت ما از یک مواد غذائی این گونه باشد این را میگویند شناخت و شناخت اول شناخت در مصرف غذائی است رهبر هنگامی جامعه و توده مردم را شناخته است که فلسفه رهبری را بداند که در گذشته فلسفه رهبری تا حدودی روشن گردید و در اینجا نیز مواردی از آن را بیان میداریم.

1) مسئولیت رهبر در نگاه رسالت : در گذشته در مورد مطلق رهبری گفته شد که انسان با خدای خویش عهد نموده که از رسولان الهی پی روی کنند آن رسولانی که در نظام خلقت پیش بینی شده به طوری که  رهبری معصوم(ع) و مردان الهی در صدارت نیستند ، در صورتی که رهبران الهی نباشند، مردم ناگزیرند حتی از رهبران کافر متابعت کنند تا از خطری بزرگتر در امان باشند. و نیز گفته شد که در عصر ائمه(ع) پیمان و متابعت از رهبری به صورت بیعت و امروز به صورت انتخابات است که در واقع یک قرار است میان توده مردم و رهبری، رهبری خدمت و عدم خیانت را ملزم میگردد و توده مردم متابعت و احترام بقوانین را، رهبر قسم یاد میکند که به وعده های خود عمل کند با توجه به آن چه در گذشته گفته شد و در اینجا به آن اشاره شد قبول رهبری یک رسالت است که خداوند بر عهده کسی گذاشته که روی هم رفته قدرت علمی و... انجام این کار را پیدا کرده و  هر کسی به آن موقعیت نمیرسد.در گذشته گفته شد برای یک شغل حتی مهم در یک کارخانه و... که فرد چندین سال استخدام میشود سوگند و قسم در کار نیست چون یک شغل برای کسب درآمد است اما برای چهار سال رهبری یک جامعه قسم لازم است این قسم و سوگند به خاطر آن رسالت سنگینی است که برعهده یک فرد قرار می کیر که بود و نابودی یک کشور به وجود او بستگی پیدا می کند. این امر نمیتواند یک شغل و دست یافتن به اغراض شخصی و منافع مادی باشد، بلکه یک رسالت است که مال، جان و ناموس و... کشور در پناه آن است و از طرف دیگر رهبری یک جامعه امانتی است که از طرف مردم به او سپرده میگردد و اصلاً سوگند یاد کردن به همین جهت است که در امانت خیانت نشود قبل از او کسی دیگر امانت دار بود به کنار رفت و امانت بدست این فرد سپرده شد. او هم چهار سال امانت دار است و بعد از آن این امانت را باید بدست بعدی بسپرد و به عبارت دیگر رهبر یک پیمان کار است و توده مردم صاحب کار که طی یک قرارداد همراه با سوگند مردم کار عمومی خود را به او سپرده اند که وقتی کار را به اتمام رسانید بدون عیب و نقص باید آن را تحویل دهد بنا براین امر رهبری جز یک رسالت چیزی دیگر نمیتواند باشد که حتی در وقت لزوم تا سر حد جان باید به ایستد و در خفظ امانت بکوشد که تاریخ نشان میدهد کسانی در اره این رسالت جان خود را داده اند مانند بسیاری از انبیاء و اولیاء(ع) که در همین راه و به خاطر سعادت دنیا و آخرت انسان ها جان خود را دادند.

 در واقع رهبری چون شمع سوختن و بر جامعه نور دادن است برای جامعه بودن است نه بر جامعه یک وظیفه است نه یک حق مانند شاهان که رهبری را یک حق دانسته و آن را به عنوان میراث به اولاد خود واکزار می کردند: (و ان عملک لیس لک بطعمه ولکنه فی عنقک امانه و انت مستزعی لمن فوقک= نهج البلاغه (فیض) ص 830 نامه علی به شعث بن قیس حاکم آذربایجان شرقی)  ونیز(مناصب اجتماعی از نظر کسی که واقعاً وظیفه خود را انجام دهد ونخواهد از عنوان خودش استفاده بکند نباید گفت حق است، باید گفت تکلیف است)= مجموعه گفتارها جلد1 ص 170= شهید مطهری) وقی گفته شود تکلیف است یعنی امری است که بر ما انجامش لازم شده، یکی اینکه خلیفه خدائیم و فعلاً قدرت کشور داری در وجود ما متجلی شده و دیگر اینکه چون خودمان با کمال میل این امر را قبول و در انجام آن سوگند یاد کرده ایم  بر ما واجب شده که باید انجام وظیفه کنیم و اینکه در حدیث می فرماید:( اگر کسی روزی صبح کرده و به امور مردم نپردازد مسلمان نیست) دلیل بر این است که هر کاری را انسان بتواند در جامعه و برای جامعه انجام بدهد یک رسالت است و باید انجام دهد و اگر انجام نداد مسلمان نیست. به هر صورت اگر ما توانستیم با این دید که عنوان به مسئله رهبری توجه کنیم میتوان گفت تا حدودی جامعه را در این رابطه شناخته ایم چون این مسائل همه برای جامعه است یعنی واقعاً بدانیم جامعه ای که ما را به عنوان یک رهبر انتخاب میکند ماهیت این انتخاب در قبال جامعه چیست که با عین واقع درست باشد .

2) رهبری درنگاه جامعه یک خانواده...: و به عبارت دیگر جامعه در کارهای عمومی خود نیاز به کمک دارند که ما را به عنوان خادم به خدمت گرفته اند. هر چند سالی فردی را بخدمت می گیرند و حال فرد دیگر را چند سال به دلخواه خود نه بدلخواه آن فرد برای خدمت انتخاب کرده اند در واقع یک رهبر خادم مردم یک کشور است به عنوان سرپرست ولی در عمل خادم است اما در عنوان و اعتبار یک سرپرست چون در امر کشور داری بر هر فرد عادی برتری دارد در واقع سرپرست یک خانواده بزرگ است نسبت به خانواده های کوچک یک خانواده یک سرپرست دارد به نام پدر یک کشور هم یک سرپرست دارد به نام رهبر اعضاء خانواده از نظر آگاهی در امر مدیریت در رده پائین قرار دارند و عائله خانه اند توده مردم هم در رده پائین مدیریت کشور داری قرار دارند و عائله کشور و رهبرند همان طور که در حدیث تود مردم عیال خدا به شمار رفته در یک کشور مردم عائله یک رهبرند سرپرستی خانواده یک حق و مالکیت نیست من باب مثال ما مالک فرزند خود نیستیم بلکه مالک و ولی تربیت و نگهداری او هستیم، حال وقتی روشن شد که رهبر سرپرست خانواده ای بزرگ به نام یک کشور است باید قبول کرد که پدر ملت است واقعاً اگر رهبر شایسته باشد از نظر مادی و معنوی برای جامعه از پدر تنی مفیدتر خواهد بود چون قدرتی در دست او تمرکز یافته که میتواند در تمام جهات جامعه را به اوج خودش برساند و همانند خادمی فقط به خاطر مردم و عیال خود خدمت کند: ([شما کابینه دولت] ملتفت باشید که نه شمایی که الان به حکومت رسیده اید، حکومت نیست، خدمتگزار هستید، اسلام حکومت به آن معنی ندارد، اسلام خدمتگزار دارد...= پیامهای امام خمینی ششماهه اول سال 1359 ص 376) و سید جمال الدین اسد آبادی از اروپا در نامه خود بیکی از افراد ایران در مورد اوضاع رقت بار مردم ایران تحت حکومت ناصر الدین شاه چنین می نویسد: (دولت دانا و عادل برای ملت چون پدر مهربان است که ملت را از هر ظلم و اجحاف چه داخلی و چه خارجی حفظ میکند و مقدس ترین تکالیف حکم فرمایان این است که هر یک از افراد ملت را نگذارد ظلمی شود...= سید جمال الدین اسد آبادی در بیداری مشرق زمین چاپ اول ص 250= محمد محیط طباطبائی).

 اگر واقعاً رهبر یک جامعه باور کرده باشد و دقیقاً درک کرده باشد که توده مردم همه اهل یک خانواده اند و او سرپرست و پدر آنان است و با همین باور قسم یاد کرده باشد آن وقت است که مانند پدری که برای فرزندان خود دل میسوزاند و همه آنها در نظرش یکسان است باشد تمام آخاد جامعه را فرزندان و عائله خود میداند و اینجا است که واقعاً میتواند شایسته ترین خدمت را بکند این واقعیت را ما در رهبری آیت الله خمینی با تمام وجود خود لمس کردیم که چقدر بحال توده مردم دلسوزی میکرد و به مسئولین کشور سفارش آنها می نمود، خود را خدمت گزار جامعه دانست و حتی می فرمود) من دست بقالها را می بوسم، دست علما را می بوسم، سلام مرا به عشایر برسانید) و... این را میگویند شناخت واقعی توده مردم بطوری که عمل طبق همان دید، در خارج ظهور پیدا میکند که آیت الله خمینی الگو و استوره آن بود: (امت اسلامی گوهری گران بها و کم یاب را که جهان اسلام تا کنون بخود ندیده است از دست داد: امام که در طول 89 سال عمر پر برکت خود لحظه ای از گسترش تعالیم اسلام و آزادی محرومان از پا نایستاد بسوی خدا شتافت و جهان اسلام در غم از دست دادنش در سوگ نشست= رادیو ایران 28 مرداد 1368 نقل نشریه الشب چاپ الجزایر) ونز (آیت الله خمینی مردی بود که توده ها را با کلام خود مسرور میکرد و به طرفداران بی شمار خود اطمینان و اعتماد بنفس ها بخشیده تا قادر باشند هر قدرتی را که در مقابلشان بایستد بزانو در بیاورند. وی بمردم ثابت کرد که حتی میتوان در برابر قدرتها نظیر آمریکا ایستاد و نهراسید)= رادیو ایران همان تاریخ نقل از نشریه انگلیس تایمز= دفتر 11 ص 145) و ملت ایران درباره امام خمینی چنین گفتند:(به بال و پر من نگر تب فدا شدن نگر: بگو بما که تسلیت ز درد بی پدر شدن: ز شط سرخ اشک ها هزار بحر بیکران به شعله اش فدا شدم، فروغ آن شرار کو: برای ما بسان او پدر در این دیار کو: در این هزار بحر خون نگاه کن، کنار کو (جمهوری اسلامی 20آبان 1368 ص 11)

در واقع اگر رهبر یک کشور باور کرده باشد که پدر یک جامعه است و جامعه همه فرزندان او هستند همانگونه در جهت تأمین نیازهای جامعه و رفع مشکلات آنها خواهد کوشید که در رابطه با خانواده و عائله خود میکوشد در چنین صورت طبقه اول، دوم و سوم جامعه در نظرش یکسان و برای همه دلسوزی میکند و بداد محرومین و درمندگان جامعه میرسد. تمام خواسته های شخصی خود را فراموش میکند و همانند شمعی سوخته و به جامعه روشنی میدهد و آن روشنائی بخودش برمیگردد آنطور که ما شاهد آن بودیم و دیدیم که آیت الله امام خمینی درباره ملت چه کرد و ملت در اشعار خود او را پدر خواندند.